|
می خوام با دست خیال خدا رو نقاشی کنم
رو زانوهاش اشک بریزم هوا رو بارونی کنم گریه کنم گذشتمو ،سر روی پاهاش بذارم بگو غریبم بی نشونم برس به دادم می خوام رو تار و پود شب مقصد بی هدف برم تو این هوای بی نفس برم به آخر خط برسم برم ی جای که فقط تو باشی و بی کسیام تو سر نوشت دس ببرم بهشت با خودت بیام تو نفس آخر عشق تنها تر از خدا شدم اشکی نمونده تو چشام با گریه بی وفا شدم غصه شکسته دلمو آخر این سفر کجاست؟ فقط بریدن منه دلهره از دلم جداس تنها تر از خیال تو دل به دریا می زنم من و صدا کن که می خوام دل از جدای بکنم دستامو بگیر می دونم توی اون همیشه با من ا ینه اون مهال ممکن مثل اشک شیشه با من
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست عشق کدام است و غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم آنچنان که اگر بینمت بکام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب بیمار خنده توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب
وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
گفتی از عشق بنویس... مینویسم از عشق ... میخواهم از تو بنویسم ... تویی که عزیز دلمی ... خون تو رگهای منی...آری ... میخواهم از تو بنویسم از عشق و صداقتت...از شیطانی هایت... از خنده هایت... از صدای دلنشین و نازنینت از خودت ... از وجودت ... از زیبایی های کلامت... گفتی از عشق بنویس ... باز نوشتم ...گفتی از غم ننویس...حرفی ندارم آنقدر دوستت دارم ...آنقدر عاشقتم...که زندگی بی تو محاله ... عزیزم... آنقدر دوستت دارم ... که زندگی بی تو برام یه جاده ی کویریه ... یه قول بده پیش دلم یه وقت نری ... تنها بشم ... اسیر روزگار بشم بشم یه مریم تنها ...تو اوج انتظار تو یه وقتایی گم و گور بشم... دلم میخواد تا میتونم ... کنار تو ... به آرامش دل برسم ... اما میدونی عشق من ...گاهی اوقات دلم شور میزنه... از تنهایی های روزگار از حکمت های روزگار ... از دوری و درد انتظار... اما میدونی عشق من ... میخوام تا زنده ام ... دوست بدارم ... عاشقت باشم چون تو مقدسی برام...چون که عزیز دلمی............................
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود
آغاز عشق. ساحل وقایع دروغ بود عشقت دروغ. کل حقایق دروغ بود دست توست. عاشق تو هر آن کجا دست ظریف و خط شقایق دروغ بود افسانه بود مهر تو وقتی به دل نشست آن لحظه ها تمام دقایق دروغ بود حالا عبور میکنم از هرچه بود و هست از هرچه چشمهای مرا بر دل تو بست قلبت ولی برای دلم تنگ می شود صدها دریغ قلب من از سنگ می شود شاید به سنگ بودن خود شرم می کنم از تنگ بودن قلب خود شرم می کنم همراه روزهای قدیمی مرا ببخش دیگر گذشت. خوب و صمیمی مرا ببخش بعد از تو باز خاطره تکرار می شود مثل طناب بر تن من دار می شود یادش به خیر عشق تو تنها امید بود دیگر گذشت. عشق تو انکار می شود زنی که رفت پیش خودش کم کسی نبود چشمی که سوخت قاعدتا تار می شود اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه غیر از تو نیز بر همه اجبار میشود چشمان مست خواب کسی را به هم نزد وقتی که رفت چشم تو بیدار می شود
جوانی در میدان کوچک شهرشان ایستاده بود و ادعا می کرد زیبا ترین قلب دنیا را دارد. مردم زیادی دور و بر او جمع شده بودند و به خاطر قلب بی نقصش او را تحسین می کردند قلب جوان زیبا بود و هیچ لک و نقصی نداشت.جوان مغرور شده بود و داشت در مورد قلبش صحبت می کرد.ناگهان از میان جمعیت پیر مردی به سمت جوان امد و گفت: (( به نظر من قلب تو چندان هم زیبا نیست.به قلب من نگاه کنید)) همه به پیر مرد و قلبش نگاه کردند.پیر مرد قلب زیبایی نداشت جای جای قلب اوپر از زخم و شکستگی بود،شکستگی هایی که با تکه هایی نا هموار و از جنس دیگری پر شده بودند در برخی از قسمت ها هم شکاف هایی عمیق وجود داشت. مردم با تعجب به پیر مرد و قلبش نگاه می کردند و به این فکر می کردند که او چگونه چنین ادعایی دارد؟ جوان نگاهی با تعجب به قلب پیر مرد انداخت و با خنده گفت:((حتما داری شوخی می کنی. کافی است قلبت را با قلب من مقایسه کنی و ببینی کدام بی نقص تر است.)) پیرمرد جواب داد:((درست می گویی قلب تو در ظاهر بی نقص تر است اما من هیچ گاه حاضر نیستم قلبم را با تو عوض کنم .خوب به قلب من نگاه کن! جای جای قلب من رد و نشان از کسانی است که من بخشی از وجود یا تکه هایی از قلبم را به ان ها هدیه کرده ام،گاهی ان ها هم تکه ای از وجود یا قلبشان را به من داده اند و من ان ها را در قلبم جای داده ام. اگر می بینی تکه هایی که در قلبم جا داده ام مثل قلب من نیستند و درست در جای خود قرار نگرفته اند به خاطر این است که تکه های داده شده و گرفته شده عین هم نبوده اند برای همین درست در جای خود قرار نگرفته و جا نیفتاده اند. شاید تو قلب مرا که لبه های تند و تیز دارد ،دوست نداشته باشی ولی من ان ها را خیلی دوست دارم. این لبه ها هر یک مرا به یاد دوستی ها و به یاد آن هایی که دوستشان داشته ام و دوستم داشته اند می اندازد به این حفره ها نگاه کن.تو این را دوست نداری!این حفره های خالی،جای کسانی است که دوستشان داشته ام و تکه ای از قلبم را بهآن ها داده ام ولی آن ها هرگز تکه ای از قلب و عشق خود را به من نداده اند.دوستی و عشق این خطرات را هم دارد. ممکن است کسانی را دوست داشته باشی اما آن ها هیچ گاه تو را دوست نداشته باشند. این حفره ها و این شیار ها دردآور است،اما مرا به یاد آن هایی می اندازد که روزی قلبم را به آن ها داده ام.آن هایی که امید وار بودم بتوانم روزی تکه ای از دوستی آن ها را بدست بیاورم و باآن شیارها و سورا خ ها ی خالی قلبم را ترمیم کنم. خوب تو قصه ی
همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه این که رفتنت ساده است نه این که می شه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه این که نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همیشه رسم این دنیا خداحافظ....خداحافظ.....همین حالا!!!!!
|
About![]()
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمی خواهم
Home
|